تبليغاتX
کج میروم همیشه، قیقاج...
همینه که هست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:1  توسط مریم | 

ماه من...

.......

.......

بی من اما؛ راه نرفته بی ساز است

درنگ؛ اندکی...

بپاش

-نور-

بر این خسته بی تقدیر..

خستۀ چکاچکِ بازی بی امانِ این شمشیرهای بی صدا

خدا...

شیطان...

ابلیس را صدا کن

پنهانی

بی آنکه  -او- خبر دار شود....

 

-

 

با گریه می خوابم

که

-خدا-

هنوز در خوابِ مهتابی نگاه تو لالایی می خواند..

 

-

ماه من...

 

طلوع کن

بی امان است این بازی

که می گفتی

دوستت دارم و

چه بی وقفه گره می زدی

نقش نقشِ هزار رنگِ

این دوستت دارمِ ساده را؟؟؟؟!!!!

که نگاهم فقط در نگاه تو جان میگیرد و

من

کودکی نیستم بیش در این شهرِ

هزار چشمان...

 

-

میلرزی که چه؟

ابلیس؟

در هزار توی هر سلول

در لحظه لحظۀ این صدا

خانه دارد و

نه مگر؛ -تو- صدا کرده ای اورا؟؟

 

-

 

ماه من طلوع کن

 

-مادر-

نفهمید

-من-

گم شدم

و

این قالی ...پر از رنگ...

رنگ رنگِ چشمانت

قهوه ایِ قهوه ایِ قهوه ای...

 

-

ماه من

طلوع کن...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:40  توسط مریم | 

۳- مدتهاست که دیگر نمیترسم

    قفلی باشم بر این دیوار

در این هیاهوی خشمِ برای هیچ

....

 

2- فاجعه وقتی بود

که نامم میان لبهایت گم شد.....

 

1- این دیوار

.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:54  توسط مریم | 
اگه فکر میکنی که داد بزنی صداتو میشنون، اشتباه میکنی، چون فکر میکنن دیوونه یی...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:30  توسط مریم | 
کاش کسی پیدا میشد که میفهمید رسیدن به عمق خستگی چه طعمی داره....
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 19:21  توسط مریم | 
حال همه ما خوب است/ اما تو باور نکن....

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:9  توسط مریم | 
کاش آسمان می بارید

نرم نرم و بی صدا...

آرام میگرفت این دل دل هر روزه فردا.....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:7  توسط مریم | 
چی بگم ابری و بارون نمیشی؟؟؟؟؟

منو میفهمیو درمون نمیشی..........

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:1  توسط مریم | 

گفتی "دوستت دارم" و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پبش از قصه لبخند تو بود....

 

 

"مصطفی مستور"

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:37  توسط مریم | 
به سادگی خیره می شوم

و به سادگی قسم می خورم

تمام این اتفاق های پیش پا افتاده می توانند

مصراع اول شعری باشند

که این همه صبح را به خاطرش دوست داشته ام.

بهزاد زرین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:29  توسط مریم |